آترین عزیزمونآترین عزیزمون، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

... پرنسس ما

نازنینم. . .

    تو بخواب نازنینم به جان تمام دلواپسی هایم قسم، که لحظه ای دیده بر هم ننهم و نگهبان تمام غزل های بر باد رفته باشم قول میدهم یک مو از سر قاصدک رویاهایت کمنشود، تو بخواب نازنینم. . . ...
15 بهمن 1394

من یه مامانم!!

خوابم...  دستای کوچولوت رو روی صورتم حس میکنم بدون اینکه چشمم رو باز کنم میگم آترین بیا بغلم لالا کنیم سرت رو روی بازوم میذاری و پوست گردنم نفسات رو حس میکنه برای خودت شعر میخونی " خورشید خانوم دوباره، مهمون خونه ی ماست مثل همیشه روووووشن، مثل همیشه زیباست با دستای قشنگش ناز میکنه گلا رو ......." چشمام گرم شده و دوباره داره خوابم میبره...... این دفعه با انگشتات داری چشمام رو باز میکنی و میگی: خاطره بیا هامی بخوریم...  تنم کوفته ی بی خوابی های شب قبله، نمیدونم چند شنبه و چه ساعتیه فقط یادم میاد مامان زهره نیست و خودم باید برات صبحونه حاضر کنم رو تختی رو درست میکنم و بالشت ها و جابجا میکنم، توام عروسکای دیشب...
15 آبان 1394

خدا. . .

گر نگه دار من آن است که من می دانم       شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد برادران یوسف وقتی میخواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوسف لبخندی زد! یهودا پرسید : چرا خندیدی؟؟ این جا جای خنده نیست؟!! یوسف گفت : روزی در این فکر بودم که چگونه کسی می تواند به من اظهار دشمنی کند با وجود چنین برادران نیرومندی !!! اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد تا بدانم که غیر از خدا تکیه گاهی نیست. چاه نشینی امروز من تاوان تکیه دادن به خلق خداست . . . ...
26 بهمن 1393

یخی که عاشق خورشید شد . . .

زمستان تمام شده و بهار آمده بود. گل‌ها و گیاهان، یکی یکی سرشان را از خاک بیرون می‌آوردند. تکه‌ی یخ کنار سنگ بزرگ نشسته ‌بود. تمام زمستان سرش را به سینه‌ی سنگ گذاشته بود؛ جای خوبی برای خوابیدن بود. باد سردی که از کوه می‌وزید، تن یخ را سفت و محکم کرده بود. تن‌اش شفاف و بلوری شده بود. چند روزی بود تکه‌ی یخ احساس می‌کرد چیزی تن‌اش را قلقلک می‌دهد. یک روز آرام چشم‌هایش را باز کرد و از لابه‌لای شاخه‌های درختی که کنارش بود، نوری دید. کنجکاو شد و به درخت گفت: «کمی شاخه‌هایت را کنار می‌زنی؟» درخت با بی‌حوصلگی شاخه‌هایش را کنار زد. تک...
17 بهمن 1393

سه شنبه های رنگین کمونی . . .

بیشتر ساعات روزمون توی خونه میگذره، من که واقعا خسته ام به توام حق میدم که وقتی کسی لباس بیرون  میپوشه با حسرت نگاهش میکنی و میگی : " دردر، ســـــرده "  نازنینم فدای تو بشم که انقدر خوب شرایط و درک میکنی و می پذیری . . . اما مامان خاطره نمیذاره دل پاکت غصه دار شه و حوصله ات سر بره برای هر روزمون یه جور برنامه گذاشتم مثلا" سه شنبه ها ی ما پر از خرت و پرت به نظر به درد نور با کلی کاغذ و چسب و قیچی و ..... است تا باهم به هرچی که دوست داریم فکر کنیم و با داشته هامون هر اونچه میخوایم رو درست کنیم  اولش خیلی برنامه ریزی شده و منظم نبود اما با پیشنهاد یکی از دوستای خوبمون ؛ نازنین جون مامان پریای خوشگل ؛ سه ...
17 بهمن 1393

آرزوهای همیشگی من برای تو . . .

سلام به روح قشنگت . . .          الهـــــــــــی انقدر بخندی که صدای خنده هات بشه زیباترین موسیقی کائنات. الهـــــــــــی از شادی اونقدر پر بشی که سرریزش همه ی مردم دنیا رو سیراب کنه. الهـــــــــــی روزیت انقدر زیاد بشه که مجرایی باشه برای رسوندن روزی خیلی ها. الهـــــــــــی همیشه بهترین افکار به سراغت بیان و تو درست ترین تصمیم رو بگیری. الهـــــــــــی اونقدر غرق خوشبختی بشی که تا عمق بی انتهای رضایت برسی. الهـــــــــــی همیشه تنت سالم باشه و عاقبت بخیر بشی. الهـــــــــــی که همیشه بهترین حال رو داشته باشی. الهـــــــــــی که خدا همیشه هواتو داشته باشه. الهـــــــــــــــــــــــــــــ...
1 آبان 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ... پرنسس ما می باشد